ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه

کاناپه ، انتخابات ، اوباما ، بی بی سی .....


می گوید بعد از چند سال دوباره دیشب نشسته پای بی بی سی و ویژه برنامه ی درگذشت آیت الله هاشمی را تا آخر تماشا کرده .
کاناپه ی کنار شومینه را نشان می دهد و با آب وتاب تعریف می کند که چطور تمام بعدازظهرهای سال هشتاد و هشت با عجله از سرِ کار برمی گشته و ولو می شده روی همین کاناپه که آن وقت ها روبروی تلویزیون بوده و زل می زده به بی بی سی تا ببیند بالاخره چه می شود و و کی راحت می شویم از دست اینها.
آهی از ته دل می کشد و نفرین می کند که خدا اوباما را لعنت کند که با مردم ایران همراهی نکرد و نشد آنچه باید می شد ، و انگشت اشاره اش را نشانه می رود به جایی کنار پنجره و می پرسد : انتخابات اردیبهشته یا خرداد ؟ بنظرت کاناپه را دوباره بذارمش اینجا ؟؟؟

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

روز اول دی ماه ...


کلاغ به گردنش موجی داد و از لای برگ های خشک مدفون زیر برف ها دانه برچید.
سرم را چرخاندم درست مثل او و گردنم صدایی کرد و سر درد چند روزه ام خوب شد .
سال ها بود که دنبال نشانه ای از معجزه پیامبری می گشتم ، و حالا می دیدم که کلاغ یک نشانه است ، و کلاغ خود معجزه است، و کلاغ رسول پیامبران است. و دانه های لای برگ های خشکیده ی مدفونِ زیر برف جز آیات هیچ نیست.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۲, دوشنبه

برایم نرگس بیاور و عشق ....


مثل این که دست ناپیدایی باشد که بیست آذر هر سال بکشاندم  پای بساط گل فروشی پیرمرد کنارخیابان و زمستان با لبخندی زرد و گرم در دل سپیدی نرگس ها خودش را بیندازد درآغوشم و مست شوم ازعطری که به تمامی خاطره است و بس ، امسال هم بی آن که حتی یادم باشد چه روزی از ماه است ، یک باره سبز شدم مقابل پیرمرد که با شال و کلاه ، زمستان می فروخت و رنگ می فروخت و عطر می فروخت و عشق می فروخت و یاد .

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۳, چهارشنبه

چینی ....


یکی از مهمانان دخترخانم چینی بسیار زیبایی ست، بالا بلند و ظریف و خوش بر و رو با صورتی پر از لبخند، و البته زبان نفهم، طوری که تنها می تواند چند کلمه انگلیسی دست و پا شکسته بلغور کند و دیگر هیچ. 
به متصدی تالار آدرس دخترک را می دهم و می گویم: زحمت بکشید یک ماشین بگیرید این چینی را ببره . ضمنا از راننده بپرسید کرایه اش چقدر می شود که همین جا حساب کنم . 
خانم متصدی تا پای تلفن روی میزش می رود و مردد برمی گردد و رو به من و دخترک می پرسد : پیک موتوری بگیرم یا ماشین .
دخترک را نگاه می کنم و فکر می کنم چرا باید با موتور برود ؟
زن می زند زیر خنده که : آهان چینی اینه ؟ فکر کردم سرویس چینی می خواهید بفرستید جایی .
.....
صورت دخترک هنوز پر از لبخند است و من !!!!!!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

کیف خانووم ووپی ...

قاب عینکش را می گیرد به طرف من و خودش را لوس  می کند : مامان ، عینک منو می ذاری توی کیف دستی ات ؟ 
بلیط ها را می دهد دست من و از توی داشبورت عینکش را بر می دارد و می گوید : خانوم عینک منو بذار توی کیف، توی سالن می گیرم ازت .
عینک ها را می گذارم توی کیفم ، کنارعینک خودم  و روزنامه ی تا خورده ی صبح وکرم ضد چروک دور چشم و سی دی امیر بی گزند چاوشی و دفترچه ی تلفن قدیمی و بطری آب معدنی دماوند و خودنویس جوهرافشان یادگاری و فلش مموری 16 گیگ و هزار خرت و پرت دیگر، و می خندم : اگه کسی امروز کیف منو بزنه ، با خودش فکر می کنه مال یه پیرزن هشتاد نود ساله است که هم دور را نمی بینه ، هم نزدیک را ، تازه چشم هاش هم آستیگماته .
پسرک می خندد : شاید هم فکر کنه کیف برای یه آدم چند شخصیتی ست که هم پسره ، هم زن و هم مرد. و همسرجان ادامه می دهد : شاید هم یه خانوم آلزایمری که خودش هم نمی دونه کیه .

بند کیف را روی شانه ام جابجا می کنم و به آن آدم حق می دهم که تمام این فکرها را بکند با این شرط که یادش نرود باربری شغل شریفی ست و پوزخند می زنم .

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۷, دوشنبه

هشتادی ها ....

زن مسن بود و فربه .
دست بر زانو ، خستگی اش را نشاند روی پله ی بانک سپه وگفت : ای وای ، امان از پیری .
پسرک دست زن را بی حوصله کشید وغر زد : پاشید بریم دیگه مادرجون ، مگه خودتون نگفتید این بانک از شما هم پیرتره .

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

آلزایمر....


- یادم بنداز فردا چیزی را یاد کسی بندازم .
- من : !!!!
- یعنی از من جرجیس تر نبود در یادآوری ؟؟؟